شال آبی


پیر مرد، خسته از راه رسید. کفش هایش را دم در کند. بعد از ظهر سردی بود. دو جلد کتاب کلفتی که زیر بغلش بود را جابه جا کرد تا بتواند در راهرو ورودی خانه را با کلید به آرامی باز کند. در حالی که دست چپش را روی کمرش گذاشته بود خم شد، کفشهایش را برداشت و به آرامی در را هل داد.نمی خواست دختر خوانده اش از خواب بعد از ظهر پاییز بیدار شود. بعد از مرگ همسرش، تنها دل خوشی زندگیش بود،در واقع یادگار خدا بیامرز بود که از شوهر قبلی برایش مانده بود. از 9 سالگی که مادر دخترک یا در واقع همسر پیر مرد بر اثر سرطان مغز استخوان مرده بود با چنگ و دندان بزرگش کرده بود، برایش هم مادر بود هم پدر، هم دوست بود هم معلم. چند ماهی بود که دختر خوانده اش، پسری را معرفی کرده بود که از هم کلاسی های دانشگاهش بود. پیرمرد از پسرک خیلی خوششی نمی آمد، احساس خوبی نسبت به او نداشت، از مدل آشفته مویش، از لباسهای ناموزون و نامرتبش، از لحن صحبت کردن نامودبش، از هیچ چیز پسر خوشش نمی آمد ولی دخترک عاشق این پسر شده بود. با هم قرار گذاشته بودند که تا قبل از عید با هم ازدواج کنند و پیر مرد از این موضوع ناراحت بود ولی از ترس اینکه دخترک ناراحت شود با او مخالفت نکرده بود .یک بار با پسر صحبت کرده بود و سعی کرده بود که منصرفش کند که موفق نشده بود. فکر تنهایی بعد از ازدواج دخترک، لحظه ای رهایش نمی کرد، اینکه وارد خانه شود و صدای خنده های دختر را نشنود، شب هنگام چای کم رنگ لیمویی را از دست دختر نگیرد ، وقتی دخترک برای گرفتن پول نزدش می آید و خودش را لوس می کند با او شوخی و بازی نکند، طراوت دخترک را نبوید و از رنگ حضورش مست نشود، صبح دم به عشق صبحانه دادن به فرزندش از خواب بیدار نشود، شبهای بلند را با داستانهای اساطیر سرزمینش با شعر های حافظ و سعدی تا صبح با دختر سر نکند و همه فکرهایی به این مانند مثل خوره جان پیرمرد افسرده را می مکید و می آزرد. یک بار به دخترک گفته بود “آخر من چگونه تو را به این بیگانه بدهم! چگونه تن لطیفت را در دستان ضمخت و بد شکل این غریبه قرار دهم؟ دوری تو از طرفی و غم عاقبت تو از طرف دیگر گلویم را می فشارد. تو میراث عمر منی، تو نتیجه سالها صبوری و خون دل خوردن منی، دخترم، من خواهم مرد و بعد از آن تو می مانی و این تازه ز راه رسیده ی غریبه ی ناآگاه. این فرزند واپس مانده. نا آشنا و بی خرد. دخترم، بر حزر باش.” ولی دخترک از کنار پند پیر مرد به آرامی گذر کرده و همه سخنانش را به هیچ انگاشته بود.
پیر مرد کفشهایش را در جا کفشی گذاشت، شال گردن را از دور گردنش باز کرد و روی رخت آویز ولو کرد، رنگ آبی شال را خیلی دوست داشت، شال را هم دخترک بافته بود. اندکی مکث کرد، شال را دوباره برداشت، دستی به ریشه های خاکستریش کشید، شال را از وسط تا کرد و مرتب تر روی رخت آویز گذاشت، می خواست به طرف آشپز خانه برود که صدای خیلی بلندی شنید، بلند، به قدری بلند و نزدیک که حتی فرصت فکر کردن پیدا نکرد، یک دفعه سوزش عجیبی در سینه اش احساس کرد، به سختی نفس بلندی کشید که همراه با خر خر بود، نفسش بوی خون می داد، همه جا ساکت شد و فقط یک صدای گنگ شنید مثل اینکه زیر آب با ملاقه بکوبی به تشت ،هیچ چیز احساس نمی کرد، انگار دست و پایش خواب رفته بود، نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده ولی صورتش روی فرش بود.
به آرامی درد به تمام جانش کشیده شد، صدای گنگ خیلی آرام تبدیل به صدای زنگی شد که در کله اش می پیچید، در لابه لای صدای زنگ صدای آشنایی را شنید، انگار دو نفر بودند که با هم حرف می زدند.
- مطمئنی مرده؟ فک کنم هنوز نفس می کشه.
- نه بابا این گلوله رو به فیل بزنی نصف می شه.
-اولی در حالی که صدایش به شدت می لرزید گفت: حالا چه کار کنیم؟ صدای گلوله خیلی بلند بود، الانه که همسایه ها بریزن اینجا.
-دومی در حالی که سعی می کرد خونسردیش را حفظ کند ولی انگار آب دهان توی گلویش گیر کرده بود گفت: غیر ممکنه، تو باغ به این بزرگی عمرن صدا بیرون بره، نزدیک ترین خونه حداقل یه کیلو متر اونور تره. دوباره صدایش را صاف کرد و گفت: گریه نکن، پیر خرفت بالاخره باید می مرد، اگه خلاصش نمی کردیم تا آخر عمر باید با بدبختی زندگی می کردیم، با این ارثی که بهت می رسه می تونیم یه زندگی ردیف شروع کنیم. و بعدش به طرز دیوانه واری شروع به خندیدن کرد.
-اولی در حالی که دیگه نمی تونست جلو گریه اش را بگیرد گفت: ما، ما نباید این کار رو می کردیم، پیرمرد خیلی به گردنم ح…..
ودیگر پیرمرد هیچ نشنید.
صدای وزوی که در کله پیرمرد پیچیده بود به آرامی محو شد و همان صدای گنگ زیر آب دوباره شروع شد، ولی اینبار خیلی آرام تر و ملایم تر. پیرمرد در حالی که چشمش به شال آبی رنگ خیره شده بود فقط و فقط به این فکر می کرد که عاقبت جگر گوشه اش با این مرد دیوانه چیست.

اول مهر ماه هشتاد و شش
ویرایش دوم اردیبهشت هشتاد و هفت
تهران

12 Responses to “شال آبی”

  1. peyman Says:

    فرزام، داستانت خوب بود. من کلا به اخلاق توی ادبیات اهمیت نمی دم ولی تا این حدی که تو نوشتی به نظرم اخلاق نیست، انسانیته و به همون اندازه ی انسان هم مهم.
    یه غلط دیکته ای هم بگیرم ازت که 20 نشی!!! ضمخت با این ز هستش :))
    در کل به خاطر جمله های کوتاهت خوشم اومد.
    (من از داستان کوتاه بدم میاد چون آدم رو مجبور به قضاوت نادرست میکنه ولی اینجا دیگه قضاوت معنا نداشت)

  2. Azadeh Says:

    dastanet ro dust daram be khater sabke ghafel girish . Ba inke midunam az dastan nevisi hichi saram nemishe , vali do ta nokte hast ke be onvane ye khanande be nazaram umad . Avalish ine ke ye jahaee az dastan jomalate khodemuni estefade kardi “شال گردن را از دور گردنش باز کرد و روی رخت آویز ولو کرد” vali ye jahaye dige khaili rasmi gofti mesle “وقتی دخترک برای گرفتن پول نزدش می آی” ke be nazaram ye kam tu zogh mizane . Dovom ham ye jomlehaeesho mitunesti behtar benevisi mese “چگونه تن لطیفت را در دستان ضمخت و بد شکل این غریبه قرار دهم؟ ” masalan shayad migofti “بسپارم” behtar az gharar daham bud . vali kollan khaili khub bud va ghesmatish ke khaili be nazaram aali bud tosif e baad e gulule khordan e pirmard bud . be nazaram az hame jash zibatar e “نفسش بوی خون می داد، همه جا ساکت شد و فقط یک صدای گنگ شنید مثل اینکه زیر آب با ملاقه بکوبی به تشت …”.Baz ham benevis .

  3. alireza seifi Says:

    داستانتو خوندم فرزام
    فضایی رو که برای نوشتن این داستان انتخاب کردی دوست دارم. خیلی منو یاد داستانهای بزرگ علوی میندازه. توطِئه هایی که از درون بافت روابط خویشاوندی ریشه می گیره. به نظر من این داستان به خوبی تو قالب یه داستان کوتاه نو ایرانی قرار می گیره و به همین خاطر عدم پیگیری آنچنانی انگیزه های افراد لطمه ای به این فرم داستانها نمی زنه. فقط اگر که قرار باشه به فضای مثلا همون کارهای علوی نزدیک بشه باید حجم داستان هم بیشتر بشه. البته هر خالقی صاحب اثر و نوع اثر خودشه. دستت درد نکنه باز هم بنویس چون دوست داریم بازم ازت بخونیم.

  4. هژير كرباسي Says:

    سلام…خيلي قشنگ بود هر چند كه من تجربه نوشتن ندارم ولي تجربه خواندن دارم.

  5. غريبه Says:

    خواب از سرم پريد

  6. arash Says:

    سلام فرزامی خوب بود مثل بقیه اش مرسی واقعا من خودم به شخصه عاشق نقطه های پیچش داستان ها و عطف اون هام که خواننده رو میخ میکنه ولی خودمونیم بنظرم این نقاط میتونه زیاد تاریک هم نباشه . وقت کردی فیلم ونتیج پوینت رو یه نگاه بنداز پر پیچشه . فعلا تا بعد.

  7. Yaser 4Lang Says:

    سلام فرزام جان … حقیقتش داستانت رو که می خوندم برام چندان جالب نبود … یعنی از فرم اطلاع رسانی اول داستان چندان خوشم نیومد … فکر می کنم داستان کوتاه جایی برای شرح دادن همه جوانب نیست … مثلا سرطان استخوان مادر … بگذریم … کلا من هم غافلگیری رو دوست دارم ولی نه به هر قیمتی :)

  8. شادي Says:

    بعضي قسمت‌هاي داستان باورپذير نيست نظير جملاتي كه پيرمرد براي گفتگو با دخترك انتخاب كرده و غيره.
    جملات اندكي مي‌شد كه كوتاه‌تر باشند يا حرف‌هايي را از بعضي جمله‌ها مي‌شد كه حذف كرد.
    بسياري از ويرگول‌ها بايد تبديل به نقطه شود.
    “با هم قرار گذاشته بودند كه تا قبل از عيد با هم ازدواج كنند.” “با هم” دوم مشخصا به نظرم اضافه است.
    از اين‌ها كه بگذريم، واقعا فراتر از حد انتظارم بود!

  9. شادي Says:

    در ضمن، عنصر اضافه‌اي در داستان هست. دو جلد كتاب زير بغل پيرمرد بود كه از اين دست به آن دست شد. هيچ نقشي در داستان ندارد. حتي وقتي پيرمرد روي زمين مي‌افتد اثري از رها شدن كتاب‌ها نيست و حتي اگر بود هم، باز استفاده‌اي از اين دو كتاب نكرده‌اي و در نتيجه بودن‌شان اضافي است.

  10. admin Says:

    از نقد خوبت ممنونم. راستش اینه که وقتی داستان رو می نوشتم خیلی روی ویرایشش وقت نگذاشتم، که البته این دلیل درست و حسابی نیست. از بابت کتابها هم باید بگم اونها رو قسمتی از فضای داستان می دونم. درسته که ربطی به چیزی نداره ولی حداقل قسمتی از شخصیت پیرمرد رو شکل می ده و اونهم اینه که پیرمرد اهل کتابه.

  11. شادي Says:

    كتاب‌خوان بودن پيرمرد را از كتاب و شعر خواندن شبانه با دخترك مي‌شود فهميد.

  12. روح سگ ولگرد Says:

    به یاد داستایوفسکی افتادم. بد جور.

Leave a Reply