معما


چند روز پیش یکی از دوستان معمایی در شرکت مطرح کرد به شرح زیر. کلی فکر کردم ولی چیزی به جز آنچه در ادامه خواهید خواند به ذهنم نرسید:

مرد جوانی در یک شب سرد و بارانی ، پر از صاعقه و خوفناک از مسیر جنگلی و همیشگی خود با اتومبیل کورسی خود که فقط ظرفیت دو نفر رادارد، در مسیر بازگشت به خانه است. در این مسیر ایستگاه اتوبوسی واقع شده است که وقتی مرد به نزدیکی آن می رسد سه نفر را در این شرایط جوی بد، در حال انتظار برای اتوبوس می بیند:

اولی پیرزنی سرما زده و رنجور که به نظر می رسد سرما توان او را بریده و اگر دقایق دیگری نیز به انتظار اتوبوس بنشیند، شاید از پای درآید و با حسرت و ناتوانی به اتومبیل گرم و راحت مرد جوان می نگرد و بی صدا درخواست کمک دارد.

دومی یکی از دوستان قدیمی و ارزشمند مرد جوان است که مدتها از وی بی خبر بوده است و از دیدن تصادفی او بسیار به وجد آمده است. او با بی صبری منتظر رسیدن اتوبوس است.

سومی دختری جوان و با زیبایی افسون کننده. دختری که دختر آرزوهای مرد جوان است. مرد جوان در یک نگاه به او دل می بندد و در همان لحظه تصمیم می گیرد که با او ازدواج کند. او با مهربانی و علیرغم آن که از زیر پالتوی او پیداست که یک دست خودش قبلا آسیب دیده و به گردنش آویخته است، با تمام وجود سعی در کمک به پیرزن دارد.

مرد جوان فورا اتومبیل را متوقف می کند و …

فکر می کنید که مرد جوان در این وضعیت چه باید بکند؟ راهی که بتواند به تمامی ابعاد این وضعیت یا مهمترین آن ها پاسخ مناسب را بدهد، وجود دارد؟

4 Responses to “معما”

  1. farzam Says:
    در حالی که روی زمین نیم خیز شده بود و به سختی نفس می کشید. بی هدف به وسایلی که روی میز آشپزخانه بود چنگ می انداخت. کف سرامیکی آشپزخانه از خونی که تمام آن را فرا گرفته بود کاملن لیز شده بود. ناگهان پایش سرخورد. در حالی که سعی می کرد دستش را به چیزی بند کند پرده سفیدی که به پنجره نصب شده بود را با خود به زیر کشید. بی رمق سعی می کرد خود را از چنگال پرده که به صورت خفه کننده ای خود را به دورش پیچیده بود خلاص کند ولی چه تلاش بی ثمری! به آرامی دستش را از پشت سرش به میان دو کتفش رساند. با ترس زیادی به آرامی دستش را روی لباس خیس و خونیش لغزاند. نوک انگشتانش به چیزی برخورد کرد.
    به سختی نفس کشید. صدای خرت و خرتی را از سینه اش می شنید که میدانست از خونی است که در ریه هایش جمع شده. خیلی تلاش کرد تا چاقو تیز آشپزخانه را از میان کتفهایش بیرون بکشد ولی …
    مدت طولانی که نمی دانست چند دقیقه چند ساعت یا حتی چند ثانیه بود را به سختی سپری کرد.
    در حالی که احساس سرمای شدیدی در نوک انگشتان دست و پایش داشت به آرامی احساس کرد که دیگر چیزی از درد نمی فهمد. روی کف آشپزخانه به پهلو دراز کشیده بود. گرمای خونی که زیرش پهن شده بود را روی صورتش که به زمین چسبیده بود احساس می کرد.
    مطمئن بود که در آن موقع نیمه شب هیچکس حتی از چند مایلی خانه اش عبور نمی کند، بجز گرگهای گرسنه ای که این موقع نیمه شب برای شکار و از فرط گرسنگی خود را به حومه شهر نزدیک می کنند.
    به یاد چند هفته قبل افتاد و با خود افسوس خورد. افسوس خورد و گفت ایکاش فریب آن زن افریته پیر را نمی خوردم. ایکاش خام دوست ورشکسته ام نمی شدم و ماشینم را به او نمی دادم. که به خیال باطلم پیر زن رنجور را به جایی برساند.
    ایکاش هیچوقت در آن روز بارانی لبهای آن دختر جوان دیو صفت را در خلوت تنهای جنگل نبوسیده بودم.
    ایکاش می فهمیدم که نقشه آن سه نفر از این دام چیست!
    ایکاش…
    ایکاش…
  2. Arash Says:

    سه هفته بعد ! بعد از مراسم تشیع جنازه پیرزن !
    درحالی که مرد جوان با دوست قدیمیش داشت قهقه میزد که چه خوب شد با کمک دختره که سه ماه پیشش توی یک بار که با همین دوست مرد جوان آشنا شده بود توی باغ ملک افسانه ای پیرزن لب گور ثروتمند خسیس پیاده روی میکنن و بالاخره ثروت پیرزن مردنی رو که با اون همه برنامه ریزی از قبل تایین شده و وکیلهای احمق نتونسته بودن تصاحب کنن مفت به چنگ آورده بودن خیلی ساده تر از اون که فکرش رو میکردن !

  3. shahram roya Says:

    salam
    hatman roosh fekr mikonam
    ya hagh

  4. مرجان Says:

    خب بهتره ماشین رو بده به دوستش که پیرزن را ببره ، بعد با دختر رویاهاش بره هر جا که می خواد;)

Leave a Reply