Archive for February, 2009

Master

Sunday, February 8th, 2009


“استاد” مفهومی انسانی است که در تقابل با علم یا هنر شکل می گیرد( در صورتی که هنر را گونه ای از علم نپنداریم).
معمولاً به شخصی گفته می شود که در موضوعی نسبت به سایرن برتری نسبی دارد، مخصوصاً این روزها و در جامعه فقیر ایرانی به هر کسی اتلاق می شود که :
1. یک چیزهایی می داند که ماها نمی دانیم.
2. تیپ و قیافه عجیب غریبی دارد که به نظرمان جالب است.
3. از چیزهایی صحبت می کند که ما چیزی ازش سر در نمی آوریم.
4. جدیداً از مادرش قهر کرده.
5. واقعاً یک استاد است که در این صورت خیلی آدم خوش بختی هستیم اگر او را می شناسیم چرا که اکثراً حتی اسمش را هم نمی دانند.

ولی استاد واقعی کیست؟
جدای از اینکه نوع فعالیت و شاخه تخصصی فرد چیست مواردی هست که بین تمامی اساتید مشترک است و شاید اینها معیارهاییست برای شناختن یک استاد.
چهره ای رنج دیده و سختی کشیده. که حداقل از دو منبع خود و جامعه سر چشمه می گیرد. چرا که هیچ بتی جز به قلمی سخت آراسته نمی شود و هیچ عقاب بلند پروازی از هم آشیانه شدن با کلاغان کوته فکر خوشنود نمی گردد.
ذهنی متمرکز و بُرنده، در عین حال فراگیر و گسترده. او قادر است در حالی که موشکافانه به عمق مسائل نفوذ می کند، کلیات را در پس زمینه ذهنش پردازش کند ،تاثیر متقابل این دو را در هم بیامیزد و به نتایج حیرت انگیزی برسد که حتی تصور این نتایج از عهده ذهن نخبه خارج است.
هدف خود را به ساده ترین و در عین حال بهینه ترین شکل ممکن تسخیر می کند. هیچ حرکت اضافه ای در کارش مشاهده نمی شود. حتی آشوب را آنچنان خلق می کند که گویی هیچ ناظمی هیچگاه چنین نظمی منظم نیافریده.
در زندگی روزمره هیبتی پیغمبر گون دارد ولی با شاگردانش چون دشمنی لجوج است. دانش عمیق و افتادگی حاصل از آن باعث می شود چهره ای دوست داشتنی داشته باشد، برتری فاحشی که نسبت به سایرین دارد باعث می شود از درگیر شدن با آنها خود داری کند و این او را موجودی بی آزار نشان می دهد. و اما سخت گیری و بی حوصله گی او در مقابل شاگردانش موضوعی است بسیار قابل تامل. فلسفه وجودی یک استاد غیر از رسالتی مخملی و نرم برای به پیش راندن آنچه برایش زنده است، یافتن فردی است تا بتواند گوهری ارزشمند را که سالیان سال در وجود خودش پرورده، در وجود او بکارد. و از آنجایی که استاد در موردی که کل عمر خود را برایش صرف کرده دچار تعارف نیست، به شدت و سرسختی زیاد از تلف کردن وقتش با کسانی که آنها را به هر گونه محملی برای به پیش بردن آرمانش نمی داند، خود داری می کند.
به صورتی واضح کسی که با تشویق و تحسین سعی در علاقه مند کردن شاگرد می کند استاد نیست، شاید واژه معلم برازنده چنین شخصی باشد، ولی قطعاً او یک استاد نیست. رابطه استاد با شاگرد جنگی است که در آن شاگرد سعی در کشف عمق وجود استادش دارد و استاد سعی در به چالش کشیدن شاگرد و لحظه ای که استاد در مقابل اراده شاگرد شکست می خورد، زیبا ترین نقطه زندگیش است. جایی که بعد از آن روحش آرام می گیرد.

فرزام
ساعت چهار بامداد
بهمن هشتاد و هفت