Sad But True
Tuesday, August 12th, 2008دوستانی که با من آشنا هستند کم و بیش پارادوکس زندگی من را هم می شناسند. ولی خاطره ای را که برایتان تعریف می کنم، یکی از بزرگترین پارادوکسهای زندکیم است که هیچ وقت ذهنم را ترک نمی کند. توصیه می کنم قبل از خواندن این متن اگر تا به حال آین آهنگ را گوش نگرده اید اول آن را گوش کنید.
Sad but true.
ریتمی آرام ولی فوق العاده سنگین. طوری که وقتی به آن گوش می کنی نمی توانی کاری را سریع تر از ریتم آهنگ انجام بدهی. از طرفی ریتم آهنگ و درام سنگینش بی اراده دستهایت را مشت می کند. دلت می خواهد شکایت کنی. دلت می خواهد به همه عصبانی نگاه کنی. دلت می خواهد اصلن به کسی نگاه نکنی. دلت می خواهد سرت را پایین بیندازی با خشم به زمین خیره بشوی.
I’m your dream, make you real
I’m your eyes when you must steal
I’m your pain when you can’t feel
sad but true
در حال راه رفتن هستم. گوشی های هد فون در گوشم به شدت صدا درست می کنند. بی اختیار آهنگ، ریتم راه رفتنم را تنظیم کرده است. گامهایم اندکی بلند تر از حد معمول شده. عضلاتم منقبظ شده و چهره ام در هم رفته. چشم به مرمر سفیدی دوخته ام که در حال راه رفتن بر روی آن هستم. ار کنار چند نفری که رد می شوم به سمت من بر می گردند. انگار متوجه صدای موسیقی شده اند. انگار زیر لب چیزی می گوییند. ولی من نه چیزی می شنوم نه حتی توجهی می کنم. از خوم می پرسم که من اینجا چه کار می کنم. چرا من؟ چرا باید اینجا باشم؟ ولی باز آهنگ من را با خودش می برد…
Hey
I’m your life
I’m the one who takes you there
hey
I’m your life
I’m the one who cares
they
they betray
I’m your only true friend now
they
they’ll betray
I’m forever there
دلم می خواهد همه چیز را باور کنم. زندگی را خدا را فرشته و شیطان را ولی چیزی در مغرم مثل همیشه مقاومت می کند. به زندگی ام لعنت می فرستم و باز راه می روم. چند نفری جلوی من راه می روند، دلم می خواهد وقتی بهشان می رسم با تمام قدرتم آنها را از سر راهم به کناره ها پرت کنم. ولی خودم را کج می کنم و بدون اینکه شتاب حرکتم را از دست بدهم از بغلشان رد می شوم. دلم می خواهد که همینجا روی زمین بنشینم و فریادی از خشم از ته گلویم بکشم. دلم می خواهد احسااس انزجارم را از همه به همه بگویم. بگویم که حتی از خودم هم متنفرم. و باز می گوید…
hate
I’m your hate
I’m your hate when you want love
pay
pay the price
pay, for nothing’s fair
به آفتاب که پوست روی شانه هایم را می سوزاند کمترین توجهی نمی کنم. ولی چشمم را بیش از اندکی نمی توانم باز کنم. همه جا سفید است. سفید و درخشان. حتی سفیدی پوشش خودم هم چشمانم را می زند.به هفتمین دور که در حال چرخیدن هستم نزدیک می شوم. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده. هفتاد دور دیگر هم می زنم تا شاید اتقافی بیفتد ولی می دانم که هیچ نمی شود. با خود زیر لب دائم زمزمه می کنم خودت را نشان بده. خودت را نشان بده. بارها به گونه های مختلفی برایم نشانه فرستادی ولی من راضی نیستم. هیچ وقت راضی نبودم.هر چقدر تو واضح تر بشوی من کور تر می شوم. شاید نزدیک یک ساعت باشد که فقط به این آهنگ گوش داده ام، دوباره و دوباره و باز هم آهنگ به اوج خودش رسیده ….
hey
I’m your life
I’m the one who took you here
hey
I’m your life
and I no longer care
و دوباره احساس تنفر وجودم را می دزدد.چشمانم را ریز می کنم و به خورشید کشنده مکه نگاه می کنم و از خود می پرسم من
اینجا دنبال چه چیزی می گردم.
فرزام
اواخر مرداد هشتاد و هفت
چند روز قبل از تحویل پروژه