Archive for April, 2008

شال آبی

Tuesday, April 29th, 2008


پیر مرد، خسته از راه رسید. کفش هایش را دم در کند. بعد از ظهر سردی بود. دو جلد کتاب کلفتی که زیر بغلش بود را جابه جا کرد تا بتواند در راهرو ورودی خانه را با کلید به آرامی باز کند. در حالی که دست چپش را روی کمرش گذاشته بود خم شد، کفشهایش را برداشت و به آرامی در را هل داد.نمی خواست دختر خوانده اش از خواب بعد از ظهر پاییز بیدار شود. بعد از مرگ همسرش، تنها دل خوشی زندگیش بود،در واقع یادگار خدا بیامرز بود که از شوهر قبلی برایش مانده بود. از 9 سالگی که مادر دخترک یا در واقع همسر پیر مرد بر اثر سرطان مغز استخوان مرده بود با چنگ و دندان بزرگش کرده بود، برایش هم مادر بود هم پدر، هم دوست بود هم معلم. چند ماهی بود که دختر خوانده اش، پسری را معرفی کرده بود که از هم کلاسی های دانشگاهش بود. پیرمرد از پسرک خیلی خوششی نمی آمد، احساس خوبی نسبت به او نداشت، از مدل آشفته مویش، از لباسهای ناموزون و نامرتبش، از لحن صحبت کردن نامودبش، از هیچ چیز پسر خوشش نمی آمد ولی دخترک عاشق این پسر شده بود. با هم قرار گذاشته بودند که تا قبل از عید با هم ازدواج کنند و پیر مرد از این موضوع ناراحت بود ولی از ترس اینکه دخترک ناراحت شود با او مخالفت نکرده بود .یک بار با پسر صحبت کرده بود و سعی کرده بود که منصرفش کند که موفق نشده بود. فکر تنهایی بعد از ازدواج دخترک، لحظه ای رهایش نمی کرد، اینکه وارد خانه شود و صدای خنده های دختر را نشنود، شب هنگام چای کم رنگ لیمویی را از دست دختر نگیرد ، وقتی دخترک برای گرفتن پول نزدش می آید و خودش را لوس می کند با او شوخی و بازی نکند، طراوت دخترک را نبوید و از رنگ حضورش مست نشود، صبح دم به عشق صبحانه دادن به فرزندش از خواب بیدار نشود، شبهای بلند را با داستانهای اساطیر سرزمینش با شعر های حافظ و سعدی تا صبح با دختر سر نکند و همه فکرهایی به این مانند مثل خوره جان پیرمرد افسرده را می مکید و می آزرد. یک بار به دخترک گفته بود “آخر من چگونه تو را به این بیگانه بدهم! چگونه تن لطیفت را در دستان ضمخت و بد شکل این غریبه قرار دهم؟ دوری تو از طرفی و غم عاقبت تو از طرف دیگر گلویم را می فشارد. تو میراث عمر منی، تو نتیجه سالها صبوری و خون دل خوردن منی، دخترم، من خواهم مرد و بعد از آن تو می مانی و این تازه ز راه رسیده ی غریبه ی ناآگاه. این فرزند واپس مانده. نا آشنا و بی خرد. دخترم، بر حزر باش.” ولی دخترک از کنار پند پیر مرد به آرامی گذر کرده و همه سخنانش را به هیچ انگاشته بود.
پیر مرد کفشهایش را در جا کفشی گذاشت، شال گردن را از دور گردنش باز کرد و روی رخت آویز ولو کرد، رنگ آبی شال را خیلی دوست داشت، شال را هم دخترک بافته بود. اندکی مکث کرد، شال را دوباره برداشت، دستی به ریشه های خاکستریش کشید، شال را از وسط تا کرد و مرتب تر روی رخت آویز گذاشت، می خواست به طرف آشپز خانه برود که صدای خیلی بلندی شنید، بلند، به قدری بلند و نزدیک که حتی فرصت فکر کردن پیدا نکرد، یک دفعه سوزش عجیبی در سینه اش احساس کرد، به سختی نفس بلندی کشید که همراه با خر خر بود، نفسش بوی خون می داد، همه جا ساکت شد و فقط یک صدای گنگ شنید مثل اینکه زیر آب با ملاقه بکوبی به تشت ،هیچ چیز احساس نمی کرد، انگار دست و پایش خواب رفته بود، نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده ولی صورتش روی فرش بود.
به آرامی درد به تمام جانش کشیده شد، صدای گنگ خیلی آرام تبدیل به صدای زنگی شد که در کله اش می پیچید، در لابه لای صدای زنگ صدای آشنایی را شنید، انگار دو نفر بودند که با هم حرف می زدند.
- مطمئنی مرده؟ فک کنم هنوز نفس می کشه.
- نه بابا این گلوله رو به فیل بزنی نصف می شه.
-اولی در حالی که صدایش به شدت می لرزید گفت: حالا چه کار کنیم؟ صدای گلوله خیلی بلند بود، الانه که همسایه ها بریزن اینجا.
-دومی در حالی که سعی می کرد خونسردیش را حفظ کند ولی انگار آب دهان توی گلویش گیر کرده بود گفت: غیر ممکنه، تو باغ به این بزرگی عمرن صدا بیرون بره، نزدیک ترین خونه حداقل یه کیلو متر اونور تره. دوباره صدایش را صاف کرد و گفت: گریه نکن، پیر خرفت بالاخره باید می مرد، اگه خلاصش نمی کردیم تا آخر عمر باید با بدبختی زندگی می کردیم، با این ارثی که بهت می رسه می تونیم یه زندگی ردیف شروع کنیم. و بعدش به طرز دیوانه واری شروع به خندیدن کرد.
-اولی در حالی که دیگه نمی تونست جلو گریه اش را بگیرد گفت: ما، ما نباید این کار رو می کردیم، پیرمرد خیلی به گردنم ح…..
ودیگر پیرمرد هیچ نشنید.
صدای وزوی که در کله پیرمرد پیچیده بود به آرامی محو شد و همان صدای گنگ زیر آب دوباره شروع شد، ولی اینبار خیلی آرام تر و ملایم تر. پیرمرد در حالی که چشمش به شال آبی رنگ خیره شده بود فقط و فقط به این فکر می کرد که عاقبت جگر گوشه اش با این مرد دیوانه چیست.

اول مهر ماه هشتاد و شش
ویرایش دوم اردیبهشت هشتاد و هفت
تهران

معما

Saturday, April 12th, 2008


چند روز پیش یکی از دوستان معمایی در شرکت مطرح کرد به شرح زیر. کلی فکر کردم ولی چیزی به جز آنچه در ادامه خواهید خواند به ذهنم نرسید:

مرد جوانی در یک شب سرد و بارانی ، پر از صاعقه و خوفناک از مسیر جنگلی و همیشگی خود با اتومبیل کورسی خود که فقط ظرفیت دو نفر رادارد، در مسیر بازگشت به خانه است. در این مسیر ایستگاه اتوبوسی واقع شده است که وقتی مرد به نزدیکی آن می رسد سه نفر را در این شرایط جوی بد، در حال انتظار برای اتوبوس می بیند:

اولی پیرزنی سرما زده و رنجور که به نظر می رسد سرما توان او را بریده و اگر دقایق دیگری نیز به انتظار اتوبوس بنشیند، شاید از پای درآید و با حسرت و ناتوانی به اتومبیل گرم و راحت مرد جوان می نگرد و بی صدا درخواست کمک دارد.

دومی یکی از دوستان قدیمی و ارزشمند مرد جوان است که مدتها از وی بی خبر بوده است و از دیدن تصادفی او بسیار به وجد آمده است. او با بی صبری منتظر رسیدن اتوبوس است.

سومی دختری جوان و با زیبایی افسون کننده. دختری که دختر آرزوهای مرد جوان است. مرد جوان در یک نگاه به او دل می بندد و در همان لحظه تصمیم می گیرد که با او ازدواج کند. او با مهربانی و علیرغم آن که از زیر پالتوی او پیداست که یک دست خودش قبلا آسیب دیده و به گردنش آویخته است، با تمام وجود سعی در کمک به پیرزن دارد.

مرد جوان فورا اتومبیل را متوقف می کند و …

فکر می کنید که مرد جوان در این وضعیت چه باید بکند؟ راهی که بتواند به تمامی ابعاد این وضعیت یا مهمترین آن ها پاسخ مناسب را بدهد، وجود دارد؟

خاتمه

Thursday, April 10th, 2008


از زمانی که هیچ کس به یاد ندارد خدایان در سرزمین شان در حال زندگی بودند. میلیاردها سال تفکر، استنتاج و تعمق باعث شد که آنها همه مسائل را بدانند. وقتی خدایان همه مسائل را دانستند، دانستند که جواب بعضی از مسائل را نمی دانند یا قادر به توجیه بعضی از پدیده ها نیستند. پس بازهم به تفکر پرداختندتا به ماهیت خودشان و ماهیت دنیایی که درآن زندگی می کردند پی بردند سپس شروع به شبیه سازی دنیاهایی شبیه به دنیای خودشان کردند و سعی کردند الگویی را ایجاد کنند که در شبیه سازی و در یک مقیاس زمانی کوتاه به دنیایی شبیه به دنیای خودشان نزدیک شود.
هدف خدایان از این کار بررسی موجوداتی بود که در خلال این شبیه سازی ها ایجاد می شدند و با اندکی محدودیت احتمالن بسیار شبیه به خودشان می شوند و از این طریق دست یافتن به جواب مسائلی که برایشان لاینحل بود. مسائلی مثل اینکه چطوری می شود بر اصل عدم قطعیت غلبه کرد و نتیجه یک شبیه سازی را قبل از اتمامش پیش بینی کرد یا چطور می توان از نابودی یا اتمام انرژی جلوگیری کرد. پس دیگر به تفکر و استنتاج نپرداختند و جواب تمام سوالاتشان را از شبیه سازیهایشان در یافتند و از این به بعد بود که ایشان جز خلقت دنیاهای جدید کار دیگری نکردند.
سالها گذشت و دنیاهای زیادی شبیه سازی شد. بسیاری از آنها هیچ گاه آبستن ظهور موجودی هوشمند نشد، خیلی از آنها موجوداتی هوشمند را به خود دید که سبب شرایط بد کهکشان به سرعت از بین رفتند لیکن در این میان تعدادی نیز به ثمر نشست و موجوداتی هوشمند را به خود دید که برای سالها مورد بررسی و آزمایش آفرینندگانشان شد.
خدایان در حالیکه داده هایی را بررسی می کردند که از رشته شماره 2378498345453 به دست آمده بود متوجه مطالب جالبی شدند. در ابتدا به مرور نتایج حاصل از سه بازبینی قبلی پرداختند. به نظر همه چیز با مطلوب ترین پارامترها پیش رفته بود. نقطه شروع، شکل گیری کهکشانها، ایجاد منظومه ها،شکل گیری عناصر حیاط در سیارات، اولین آثار حیات در موجود تک سلولی، تکامل، پوشش گیاهی، تولید موجودات اولیه هوشمند و در نهایت تکامل به سمت موجودی کاملن هوشمند و به وجود آمدن موجودی که حداکثر شباهت را به خودشان داشته باشد. در میان تمام موجوداتی که در انی شبیه سازی ها به وجود آمده بودند. این مخلوقات بیشترین شباهت را به خدایان داشتند، آنها خود را انسان نامیدند و بیشترین پیشرفت را حاصل کردند.
این 973456 شبیه سازی موفقی بود که تا سومین مرحله از بازبینی طبق انتظار و در جهت مطلوب پیش رفته بود و مانند بقیه شبیه سازی ها به علت عدم هماهنگی با پارامترهای مورد نظر خدایان به سرنوشت تاریک خاتمه گرفتار نشده بود . خدایان خوشحال از نتایج حاصل شده بعد از گذشت 128 ساعت از شروع رشته که در مقیاس زمانی جهان شبیه سازی شده، زماني معادل 1.5×109 برابر نيمه عمر تريتيم بود به بررسی نتیاج جدید مشغول شدند.
در 973455 مورد گذشته تعداد زیادی از سوالات پاسخ داده شده بود و خدایان تنها به پاسخ همان دو سوال اصلی نرسیده بودند که به شدت برایشان مهم و حیاتی بود. دو مسئله ای که ندانستن جوابشان آنها را به شدت در معرض خطر قرار داده بود.
مشکل انرژی و اصل عدم قطعیت. خدایان در حالی که از آخرین منابع انرژی در دنیا استفاده می کردند به شدت به سمت سرما و تاریکی پیش می رفتند. بعد از گذشت مدتها که حتی خود خدایان هم نمی دانستند چقدر است، زندگی خدایان نامیرا در معرض نابودی بود. آنها با تمام وجود می خواستند ببینند که این موجود هوشمند که خود را انسان می نامید با مشکل انرژی چه می کند. تمام منابع نور به ترتیب رو به خاموشی گذاشتند و خدایان در اضطرابی فراگیر، ضریب زمان شبیه سازی را بازهم افزایش دادند تا شبیه سازی با سرعت بیشتری پیشروی کند.
منابع انرژی در حال خاموش شدن بودند، بشر به تعداد زیادی از سئولات خدایان پاسخ گفته بود به غیر از آنچه خدایان واقعن به دنبالش بودند. به عنوان راه کار آخر به ذهن یکی از خدایان رسید که تمام اطلاعتشان را در اختیار بشر قرار دهند تا شاید دست یابی به آنچه به دنبالش بودند تسریع شود ولی اتفاق دیگری افتاد. چیزیکه هیچ خدایی انتظارش را نداشت. به محظ اینکه بشر تمام آنچه را که خدایان می دانستند دانست، حقيقت وجوديش را فهميد و متوجه شد که اين حقيقت چيزي جز يک جور آزمايش نیست که خدایان براي اين که به چیزهایی که نمی دانسته اند دست پیدا کنند، شروعش کرده اند، اتفاق جالبی افتاد.
با وجود گستردگي عظيم احساس و رفتار و فرهنگ و اجتماع انسانها، همة آن‌ها کم و بيش يک جور به اين دانستن پاسخ دادند. از آن لحظه به بعد، ديگر هيچ‌کس غذا نخورد، هيچ‌کس آگاهانه از جایش حرکت نکرد، هيچ‌کس به هيچ‌کس ديگر توجهي نکرد، هيچ‌کس با هيچ هدفي به جز کشتن خودش هيچ کاري انجام نداد. از آنجايي که بين دانستن و فهميدن فاصله هست، همه يک جا خودکشي نکردند. بعضي‌ها بعد از چند دقيقه و بعضي‌ها بعد از چند ساعت و هر کس به روشی: عده ای با کوبيدن سر به ديوار يا لبه ميز،تعدادی با سوراخ کردن جمجمه با انگشت (از پشت چشمها يا دماغ) يا يک وسيلة دم دستي ديگر مانند چاقو یا چنگال، جماعتی هم با کندن رگ دست با ناخن يا دندان. در عین حال بيشتر انسانها خودکشي نکردند، ولي همه شان در عرض چند روز يا حداکثر چند هفته از گرسنگي به حالت مرگ رفتند. بعضي‌ها اينقدر نعره کشيدند يا بي‌هدف دويدند که مردند. بچه‌هايي که خيلي کوچک نبودند و به دنياي اطرافشان واقف بودند هم يک گوشه نشستند و خيره شدند به هيچ چيز تا مردند. بچه‌هاي کوچک‌تر هم آن‌قدر گريه کردند تا خفه‌شدند يا آن‌ها هم از تشنگي و گرسنگي مردند. مغز انسان تحمل دانستن همه چیز را نداشت
منابع انرژی در دنیای خدایان به سرعت به اتمام می رسید و در آخرین پیغام و قبل از نابودی کامل، یکی از خدایان پیغامی را برای تمامی موجودات هوشمندی که در آخرین رشته شبیه سازی وجود داشتند فرستاد.
” به علت فقدان وجود انرژی رشته شما ختم شد.” و رشته خاتمه یافت.
در لحظه ختم انرژی که در دنیای خدایان کسری از ثانیه بود ماهها در دنیای انسانها به همین منوال گذشت. . در روزهاي پاياني زندگي بشر، تنها صداي گريه نوزادان در حال مرگ و نعره و زجه انسانهاي در حال سوختن، نه از پایان جهان، بلکه از زخم و اندوه دانستن حقیقت به گوش ميرسيد . مدتی گذشت و در لحظه ای که رشته شبیه سازی دنیای انسانها به صورت کامل متوقف می شد، دیگر انسانی زنده نبود.
در حالی که دنیای خدایان به آرامی در تاریکی فرو می رفت و فروپاشی در هر گوشه ای آغاز شده بود ندایی به گوش خدایان رسید:
” به علت فقدان وجود انرژی رشته شما ختم شد.”

با تشکر از دوستم یاسر که کل داستان ساخته افکار اوست.
فرزام
زمستان هشتاد و شش

خودکشی

Friday, April 4th, 2008
امروز خودم را خواهم کشت.
امروز درد را در وجودم خواهم کشت.
امروز عشق را در وجودم خواهم کشت.
امروز مرگ را خواهم کشت.
امروز تولد را خواهم کشت.
امروز نیاز را خواهم کشت.
و خلاص خواهم شد.

مغزم را تهی می کنم.
به هیچ می اندیشم.
احساس نمی کنم.
عشق نمی ورزم.
و خواهم مرد.

نشسته.
روی همین صندلی رو به پنجره.
و هیچ چیز نمی بینم.
هیچ چیز نمی شنوم.
هیچ چیز را احساس نمی کنم.
تنها جریان هوایی آغشته به دود که سلولهای بدنم را درمی نوردد.

امروز خودم را خواهم کشت.
امروز به آرامی خودم را خواهم کشت.
لبخندی بر لبانم نقش بسته.
روزنه ای در میانش که دود می مکد.
انگار مسخره می کند همه چیز را.
مسخره می کند دنیا را.
خدا را.
خودم را.
مرگ را.
زندگی را.
درد را.
همه را.

حتی این مگس سمج دست از آزردن روح در حال مرگم بر نمی دارد.
به دورش چرخ می زند.
لاشه بو می کند.
به خیالش ضیافتی بر پاست.
آری ضیافتی بر پاست.
ضیافت خیانت روح به جسم.
خیانت جسم به اندیشه.
اندیشه به هستی.
هستی به وجود.
و وجود به عدم.

آری، امروز خودم را خواهم کشت.
جسمم را به حال خودش وا می گذارم.
امروز فعلن روحم را خواهم کشت.

فروردین هشتاد و هفت